مولف ناشناخته
263
تاريخ شاهى ( فارسى )
در صميم زمستان كه آفتاب در بروج جنوبى بود و اقتران « 1 » زحل بدان پيوست ، بخارى شمالى متصاعد شد و از براى كشف ، متراكم گشت و برقى آغاز نهاد كه تمامت زمين از كوه و صحرا و مردم و چهارپاى در برف نشست ، بيت : روى زمين ز خردهء كافور شد نهان * وز ابر تيره روى بپوشيد آسمان چشم فلك ز كوكبهء برف شد سپيد * گوش جهان ز زلزلهء باد شد گران دلهاء خلق گرم بد از تفّ خوف و جوع * افلاكشان مفرح كافور داد از آن چنانچه تمامت چهارپايان لشكر طرفين از مراكب و حمولات در زير برف هلاك شدند و خاص و عام مردم با تمامت آلات و ادوات سفر بى چهارپاى بر زمين بماندند و همه مردم را پاى از رفتن و دست از گرفتن باز [ 510 ] ماند و از بيم جنگ و جدال و قهر و قتال در منزل توقف و مسكن تخلف قرار گرفت و اگرچه از آن سرما و بارندگى زحمت فراوان و مشقت بىپايان و زيانهاء گران به مردم رسيد ، اما به حقيقت فايدهاى عظيم و منفعتى جسيم بود كه خداوند سبحانه و تعالى به حكمت بالغ خود بساخت و صنعى چنان لطيف در صورت قهرى چنين كثيف بپرداخت و به واسطهء آن حادثه كه واقع شد ، هريكى از پادشاهان با سپاه و خشم خود متوجه مواضع و مراتع گشتند ، و آن فتنهء هايل و واقعهء دلگسل زايل گشت . چون سلطان ربيع بنياد عدل و داد بنهاد و جهان خراب به فر معدلت خود آباد كرد ، گل از نسيم صبا كرد پر ز زر دامن * گل از سرشك هوا كرد پرگلاب دهان
--> ( 1 ) - در اصل : اختران